کتاب خوانی
دیشب در کتابی از زندگی Hans Christian Andersenخوندم
فرزند تو واقعا می داند چه میخواهد .خوش به حالت .
با زبان بی زبانی حرف میزند و اینک این تو هستی که باید شنوا باشی .
باید و باید بدانی و بفهمی که آنها چه می خواهند و چه می خواهند بیان کنند.
در حال حاضر فرصت خوبی برای آموزش فرزند خود داری .
کودک شما در یکسالگی شما را کشف کرده است و شما را دوست دارد و چه الهام بخش است .
نویسنده ی دانمارکی پری دریایی ، بندانگشتی ، جوجه اردک زشت در کتابش میگوید :
من فکر می کنم یکی از بزرگترین هدایایی که در زندگی فرزندان تو به تو می دهند این است که بیان میکنند ( اشاره و زبان ) که چه می خواهند و چه نمی خواهند.
داستان های کوچک شبانه به کودکان تو کمک می کند تا نشان دهد کودکت از چه شخصیت منحصر به فردی در داستان خوشش می آید .
و من میگویم :
کودک به ثانیه های ما کمک میکند که سازنده باشد . بسازیم تا وقت و حوصله هست ...که زمان زود گذر است و دنیا در حال پیشرفت و خمیره ی کودکان نوپای من و تو تر و تازه .
آینده ی روشن را با مطالعه ی دقیق بسازیم .
و تا میتوانیم کتاب های خوب از نویسنده های خوب برایشان بخوانیم .
پی نوشت :
زادروز این نویسنده ی پر آوازه ی دانمارکی به نام روز جهانی کتاب کودک نامگذاری شدهاست.
و داستانهای زیبایش همراه با افسانه های زیبا و شنیدنی اش به ۱۵۰ زبان ترجمه شدهاست. و هم چنان میلیونها نسخه آز آن در سراسر جهان چاپ میشود . در ایران تمام کتابهای این نویسنده موجود است و خود ما سالها با آنها آشناییم ....من هنوزم عاشق بندانگشتی هستم و چه زود گذشت .... این روزها سخت مشغول کتاب خوندن شدم . برای رادوین شعرهای سعدی و حافظ رو میخونم هرچند که سنگین هست ولی و دوست دارم که گوشش با شعر اشنا بشه . . از طرفی هم خودم سخت مشغول زبان خوندن برای خودم و رادوین هستم . خیلی جدی گرفتم . چون معتقدم باید به هدفم برسم . احسان بخاطر اینکه زبان من و رادوین خوب بشه تو خونه باهامون انگلیسی حرف میزنه . دوست دارم که رادوین کمی بزرگتر بشه تا ببرمش کتابخونه و اداب کتابخونه رو بهش یاد بدم . تو کتابخونه رفتن و کتاب گرفتن که مهم نیست ما باید اداب و فرهنگ اون محیط رو باید بلد باشیم . و برای رادوین کلی کتاب امانت بگیریم و امانت داری رو یاد بگیره .این روزها م پر شده از عشق مادری کردن . رادوین روز به روز شیرین تر میشه و من رو بیشتر مست خودش میکنه . امروز اومده بهم میگه: مامان عزیزمی . داشتم از خوشحالی دیونه میشدم . گفتم رادوین دوباره بگو احساس میکردم اشتباه شنیدم ولی نه رادوینم تک پسرم دوباره تکرار کرد گفت: مامان عزیزمی پروانه وجودم دوستت دارم


کتاب خوانی
